تبلیغات
باران...

توجه توجه!!!!

توجه          توجه
سسسسلام به دوستای گلم!بچه ها آدرسه وبلاگمون تغییر کرده دیگه اینجا آپ نمیکنیم عوضش اونجا کلی مطلب و عکس گداشتیم!و دیگه توی اون وبلاگ آپ میکنیم.اینم آدرسش.حتما بیاید منتطرتونیم!!!مرسسسی

                            www.baran_m.z.loxblog.com


ارسال شده در تاریخ: سه شنبه 9 خرداد 1391 || دیدگاه ()

مجنون نیامدنی است ...

 
بعضیا فکر می کنن که فقط خود اونا دل دارن. فقط خودشون هستن که دلشون برای یکی تنگ میشه. فکر می کنن که کسی به اندازه اونا نمی تونه که کسی رو دوست داشته باشه.اما نه عزیز من ، اینطوریا که فکر می کنی نیست.من نمی گم که همه اینطوری هستن . اما اینقدر رو با اطمینان می تونم بگم که یکی هست که به اندازه همه ی زندگیش یکی رو دوست داره. اما فاصله، فاصله ها برای چیه؟ به نظرتون فاصله خوبه یا بده؟ من می گم که هم خوبه و هم بده. بده زمونی که دلت برای اونی که دوستش داری تنگ میشه ولی این فاصله اجاره نمی ده که این دل تنگی از بین بره.اما خوبه برای چی؟ برای این که فاصله، لحظه های دیدار رو شیرین تر می کنه. فاصله می تونه اثبات کنه می تونه مشخص کنه که کی بیشتر دیگری دوست داره. اما کدوم فاصله؟ واقعا کدوم فاصله؟ وقتی که اونی که ازش دوری همیشه توی قلبت باشه و همیشه توی ذهنت باشه کدوم فاصله؟کدوم تنهایی؟ مگه خدا رو فراموش کردی؟ مگه اونی که توی دلته رو فراموش کردی؟ پس دیگه نگو فاصله وجود داره. دیگه نگو تنهام.

ولی حالا خودمونیم خیلی درده که کسی رو دوست داشته باشی و ازش دور باشی. وقتی که از پیشش میایی بوی تنش همیشه همراته و بوی دستاش رو توی دستات حس کنی اما خودشو پیشت نبینی. یاد اون صدای ناز و نگاه های قشنگش توی ذهنت باشه و خودش...من نمی تونم دوری رو تحمل کنم.دوری کسی که دوستش دارم. شما رو نمی دونم.من که نمی تونم.راستی اگه شما هم نمی تونین تحمل کنین چطور خودتون دلداری می دین؟ من، من با این امید خودمو دلداری می دم که فردایی هم هست. فرداهایی هم هست. بازم لحظه ای هست که بتونی اون نگاهشو ببینی. بازم لحظه هایی هست که بتونی دستاتو توی دستاش قرار بدی و با گرمای دستاش تمام غم وغصه های دنیا رو فراموش کنی. میاد اون لحظه ای که بتونی سرت رو بزاری روی شونه هاشو آروم آروم بری توی رویا ها . آروم آروم با اون دستای نازش نازت کنه و توهم بهترین حس رو داشته باشی. پس بره گمشه فاصله و تنهایی. کی میگه ما تنهاییم؟ کی میگه بینمون فاصله هست وقتی که توی قلب همیم؟

پس با صدای بلند فریاد می زنم که به خدا دوستت دارم .m و هیچ فاصله ای بین ما مفهومی نداره.


ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 4 خرداد 1391 || دیدگاه ()

عشق واقعی اینه.

 


این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

    این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.   مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام .

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد .  پس او را به شاگردی پذیرفتم.   رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.   رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد .

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.   در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."   امّا امیدی نمی‌رفت.   او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.   مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد .  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد .

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید .  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود .

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".   توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.   خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.   تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.   رابی به صحنه امد.   لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.   انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند .

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.   گفتم، " هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.   او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.   امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.   می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد ."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.   مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.   و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    رابی در آوریل 1995 در بمب‎ گذاری بی‎ رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 4 خرداد 1391 || دیدگاه ()

دیوانه ای که عاقل شد

 
طنز و کاریکاتور | دیوانه ای که عاقل شد فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یک روز همین طور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
 

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: "من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود."

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: "او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه. حالا من کى مى تونم برم خونه مون ؟"


ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 4 خرداد 1391 || دیدگاه ()

استاااد...

 

از پس شیشه ی عینک ، استاد

سرزنش بار به من می نگرد

باز در چهره ی من می خواند

که چه ها بر دل من می گذرد

می کند مطلب خود را دنبال :

« بچه ها عشق گناه است ، گناه

وای اگر بر دل نو خواسته ای

لشگر عشق بتازد بیگاه ».

می نشینم همه ساعت خاموش

با دل خویشتنم دنیایی ست

ساکتم - گر چه به ظاهر - اما

در دلم با غم تو غوغایی ست

مبصر امروز چو اسمم را خواند

بی خبر داد کشیدم : » غایب

رفقایم همگی خندیدند

که جنون گشته به تفلک غالب

بچه ها هیچ نمی دانستند

که من آنجایم و دل جای دگر

دل آنهاست پی درس و کتاب

دل من در پی سودای دگر


ارسال شده در تاریخ: شنبه 30 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

buteerflies


ارسال شده در تاریخ: شنبه 30 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

انشای یک کودک

 هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک
زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج
تایش را به من داده است

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم
آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد
تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و
ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز
فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر
هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که
کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم
اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان
در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را
بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می
شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود
دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی
کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم
که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه
تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش
خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک
زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما
خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید.
ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه
درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه
خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا
کند بعد کتک کاری میکند.

ارسال شده در تاریخ: شنبه 30 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

وقتی یکی را دوست دارید

 وقتی یکی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود

وقتی یکی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است

وقتی یکی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست

وقتی یکی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است

وقتی یکی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید

وقتی یکی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید

وقتی یکی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید

وقتی یکی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید

وقتی یکی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید به هر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد

وقتی یکی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید

وقتی یکی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند

وقتی یکی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد

وقتی یکی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید

وقتی یکی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست

وقتی یکی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست

وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی هم عشق می ورزید

ارسال شده در تاریخ: شنبه 30 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

تا ابد..........

 

تا ابد

تا ابد

تا ابد دوستت دارم ... 

شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است "
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد .
...

تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم
...
تا ابد دوستت دارم


ارسال شده در تاریخ: شنبه 30 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

...Mتا ابد باهم میمانیمZ...

 پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید ... چند تا دوست داری؟ ... گفتم چرا بگم ده یا بیست تا... جواب دادم فقط چند تایی
 

پیرمرد آهسته و درحالی که سرش را تکان می داد گفت:
تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی

دوست فقط اون کسی نیست که تو بهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی که دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون آن بکشند

دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو را رها کنه
صدائیه که نام تو را زنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند

اما بیشتر از همه دوست یک قلب است
یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن
زیرا تمام حرفهایم حقیقت است

و فرزندم یکبار دیگر جواب بده
چند تا دوست داری؟
سپس ایستاد و مرا نگریست
در انتظار پاسخ من
با مهربانی گفتم
اگرخوش شانس باشم... فقط یکی
و آن تویی!

بهترین دوست کسی است که شانه هایش را به تو می سپارد
در تنهائیت تو را همراهی می کند
و در غمها تو را دلگرم می کند
کسی که اعتمادی را که به دنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن را حل می کند
و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به تو گوش می سپارد

و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصور است

درسته ما بهترین رفیقای دنیاییم اگه میلیون هامیلیون ادم جمع شن وبخوان دوستیمونو به هم بزنن هر چقدرم دوستیمونو بره زخم کنن ما بازم افتخار میکیم که معنی رفاقتو درک کردیم ما خوشبخترینیم چون خوش شانس ترینیم تاابد باهم خواهیم ماند حتی اگه تمومه دنیا بخوان بز هم جدامون کنن...


ارسال شده در تاریخ: شنبه 30 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

سلاااام ...

سلام بچه ها من  زهرام دوست و هم کلاسه مهلا که میخوایم یه وبه تووب و عالی دزست کنیم
امیدوارم این وب بیش از بیش مورد علاقتون نواقع شه
مرسییی خودم wlc...

ارسال شده در تاریخ: جمعه 29 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

عشق یعنی...

 

عشق یعنى جسم وجانم مال تو/عشق یعنى پرسش ازاحوال تو/عشق یعنى ازخودم من خسته ام عشق یعنى برتومن دل بسته ام...


ارسال شده در تاریخ: جمعه 29 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

امتحااان

  استان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت


قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت: بابا و مامان دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه


پدر و مادر در جوابش گفتند: حتما ، خیلی دوست داریم ببینیمش


پسر ادامه داد:چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه


پدر :متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه


پسر گفت:نه، می خوام که با ما زندگی کنه


پدر گفت: پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه


در آن لحظه، پسر گوشی را گذاشت


پدر و مادرش خبری از او نداشتند تا اینکه چند روز بعد پلیس سان فرانسیسکو با آنها تماس گرفت


پسرشان به خاطر سقوط از ساختمانی مرده بود


به نظر پلیس علت مرگ خودکشی بوده


پدر و مادر اندوهگین، با هواپیما به سان فرانسیسکو رفتند و برای شناسایی جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند. شناسایی اش کردند. اما شوکه شدند به این خاطر که از موضوعی مطلع شدند که چیزی در موردش نمی دانستند


پسرشان فقط یک دست و یک پا داشت...!!ا



پدر و مادری که در این داستان بودند شبیه بعضی از ما هستند


برای ما دوست داشتن افراد زیبا و خوش مشرب آسان است


اما کسانی که باعث زحمت و دردسر ما می شوند را کنار می گذاریم


ترجیح می دهیم از افرادی که سالم، زیبا و خوش تیپ نیستند دوری کنیم


خوشبختانه، کسی هست که با ما اینطور رفتار نمی کند


بدون توجه به اینکه چه ناتوانی هایی داریم

ارسال شده در تاریخ: جمعه 29 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

eshghe vaghei

 

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

نظره تو چیه؟

ارسال شده در تاریخ: جمعه 29 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

Zz

من تنها نیستم
اشكهایم را دارم
اشكهایی كه از غم تو بر گونه‌هایم جاریست
من تنها نیستم
لحظه‌ها را دارم
لحظه‌هایی كه یكی پس از دیگری عاشقانه می‌میرند تا حجم فاصله را كمرنگتر كنند
من تنها نیستم
چرا كه خیالت حتی یك نفس از من غافل نمی‌شود
چقدر دوست دارم لحظه‌هایی را كه دلتنگ چشمانت می‌شوم
هر لحظه دوریت برایم یك دنیا دلتنگیست
و چقدر صبور است دل من!
چرا كه به اندازه تمام لحظه‌های عاشق بودنم از تو دور هستم!
ولی من باز چشم به راهم...

ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

وااای...!

سلام خوبید؟؟وای با امتحانا چیکار میکنید؟من که 3 شتبه امتحان قیزیک دارم.خسته شدم اومدم سری به وبلاگ بزنم.فکر نکنم دیگه تا آخر خرداد بتونم بیا آپ کنم شما هوا وب رو داشته باشید!امید وارم همتون موفق بشید

راستی قهرمانی سپاهان رو هم تبریک میگم!!

بدرود


ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

یک لحظه بایست...

ای معنی انتظار یک لحظه بایست

دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟...

یک لحطه بایست یک حرف بگو

تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟...


ارسال شده در تاریخ: چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

تو مرا میدانی...


تو مرا می فهمی

من تورا می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

از تو گفتن کار هر کس نیست ای زیبا غزل

از برای گفتنت باید که مولانا شوم




ارسال شده در تاریخ: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

...


ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

ax


ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

یه پیشنهاد!

بچه ها این جمله خیلی با معنیه پیشنهاد میکنم همیشه تو ذهنتون نگهش دارید!

          رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود

          رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود


ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

یه تو از تو مینویسم

به تو از تو می نویسم

به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده

لحظه های رفته بر باد

 

وقتی که بن بست غربت

سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت

بی کسی تنها کسم بود

 

وقتی از آزار پاییز

برگ و باغم گریه می کرد

قاصد چشم تو آمد

مژده ی روییدن آورد

 

به تو نامه می نویسم

ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو

گم شد و به قصه پیوست

 

ای همیشگی ترین عشق

در حضور حضرت تو

ای که می سوزم سراپا

تا ابد در حسرت تو

 

به تو نامه می نویسم

نامه ای نوشته بر باد

که به اسم تو رسیدم

قلمم به گریه افتاد

 

ای تو یارم روزگارم

گفتنی ها با تو دارم

 

ای تو یارم

از گذشته یادگارم

 

به تو نامه می نویسم

ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو

گم شد و به قصه پیوست

 

در گریز ناگزیرم

گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیم و شکستیم

پشت سر پلهای پیوند

 

در عبور از مسلخ تن

عشق ما از ما فنا بود

باید از هم می گذشتیم

برتر از ما عشق ما بود...

 


ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

وطنم!!

جانم فدای ایران!!

ارسال شده در تاریخ: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

سلااااام!!

درود به دوستای خودم!احوال شما؟خوش میذگره؟؟راستی بهار نو مبارک!با امتحانا چیکار میکنید؟ما که داریم یه سری امتحان هماهنگ میدیم که فوق العاده سخته فقط هم مال استان ماست.

امیدوارم روزهای خیلی خوش دبیرستان رو با خاطرات خوب پشت سر بزارید!مرسی از اینکه به وبلاگ من اومدید.

تا درودی دیگر بدرود!


ارسال شده در تاریخ: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

بی تو مهتاب...

متن کامل شعر کوچه از دفتر شعر ابر و کوچه فریدون مشیری

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید :

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !



ارسال شده در تاریخ: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 || دیدگاه ()

باز باران...!


باز باران






باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شیشه تنها

ایستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

یک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند این سو و آن سو

 

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر

نیست نیلی

 

یادم آرد روز باران

 گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دریا

یک دو ابر اینجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زیبا پرنده

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ریزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دوپای کودکانه

می پریدم همچو آهو

می دویدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانیدم به پایین

شاخه های بیدمشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک سرخ و وحشی

 

می شنیدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می دیدم در آنجا

بود دلکش ، بود زیبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

" این درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارایی ست ، از خورشید باشد

ای درخت سبز و زیبا

هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... "

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخساره خورشید رخشان

ریخت باران ، ریخت باران

 

جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از میانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گیسوی سیمین مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پریشان

 

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا 

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زیبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زیبا بود باران 

می شنیدم اندر این گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -

هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا ! "

 





ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 17 فروردین 1391 || دیدگاه ()

باران

باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم: من تنها نیستم, تنها منتظرم پنجره ی باران خورده ات را باز کن چند سطر پس از باران چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده دلم برایت تنگ است

ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 17 فروردین 1391 || دیدگاه ()

عکس



ارسال شده در تاریخ: شنبه 20 اسفند 1390 || دیدگاه ()

چه زیبا میبارد...


ارسال شده در تاریخ: شنبه 20 اسفند 1390 || دیدگاه ()

زیر باران!


ارسال شده در تاریخ: جمعه 12 اسفند 1390 || دیدگاه ()

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد كل بازدیدها :
آخرین بازید از وبلاگ :
آخرین بروزرسانی :